داستان الیجه ؛ نقشه‌ای که هنوز پشت دار است

سال‌های نخست زندگی آرمین بوالحسنی با صدا گذشته بود؛ نه با صدای آرام کویر و نه با آواز پرنده‌ای در دوردست، بلکه با ضرباهنگ سنگین کارخانه.

صدای کوبیده‌شدن دفتین، گردش چرخ‌های چله‌کشی، حرکت پیوسته ماشین‌آلات و پدیدآمدن حلقه‌های منظم حوله، برای او صدای زندگی بود. در خانواده‌ای بزرگ شده بود که چند نسل در حوله‌بافی صنعتی فعالیت داشتند و در مقطعی یکی از بزرگ‌ترین کارخانه‌های حوله‌بافی ایران را اداره می‌کردند. خانه، کار، خانواده و کارخانه چند جهان جدا از هم نبودند؛ اجزای یک زندگی واحد بودند.

او از کودکی دیده بود که محصول خوب چگونه مشتری خود را تربیت می‌کند. خانواده‌اش سال‌ها مشتریان را به حوله مرغوب، پنبه خالص و رنگرزی باثبات عادت داده بودند. بعدها، هنگامی که کالاهای ارزان و کم‌کیفیت وارد بازار شدند و بسیاری از واحدهای تولیدی را به زانو درآوردند، همان عادت به کیفیت به کمکشان آمد. مشتری‌ای که جنس خوب را شناخته بود، به‌سادگی هر کالایی را جایگزین آن نمی‌کرد.

برای آرمین، طبیعی بود که ادامه زندگی نیز در همین جهان رقم بخورد: کارخانه، تولید، ماشین، محاسبه و درآمد. صنعت را دوست داشت. حل‌کردن مسائل فنی برایش لذت‌بخش بود و در محیطی رشد کرده بود که کارکردن برای خود، نه یک انتخاب تازه، بلکه بخشی از سنت خانوادگی به شمار می‌رفت.

وقتی برای تحصیل در مقطع کارشناسی مهندسی نساجی، گرایش تکنولوژی، راهی دانشگاه آزاد اسلامی کاشان شد، گمان نمی‌کرد شهر مقصد قرار است چیزی بیش از مدرک دانشگاهی به او بدهد.

نمی‌دانست کاشان، آرام و بی‌صدا، تعریف او را از زندگی تغییر خواهد داد.

پرسشی که در رستوران ماند

کاشان برای دانشجویی که از جهان کارخانه آمده بود، شهری متفاوت بود. در آنجا گذشته فقط در کتاب‌ها نبود. تاریخ در دیوارهای گلی، در سکوت خانه‌های قدیمی، در گرمای تند تابستان، در سرمای خشک زمستان و در نزدیکی تپه‌های سیلک حضور داشت.

شهر، گاهی چنان ساکت می‌شد که سکوتش خود به صدا تبدیل می‌شد.

در دانشگاه، استادان بسیاری هرکدام به شیوه‌ای به او کمک کردند. بعضی راهی نشان دادند، برخی او را به استاد یا صنعتگری دیگر معرفی کردند و بعضی، بیش از آنکه پاسخی بدهند، پرسشی در ذهنش ساختند.

در میان آنان، دکتر محمدیان نقشی متفاوت داشت.

روزی آرمین و دکتر محمدیان در رستورانی تنها نشسته بودند. گفت‌وگو درباره درس، رنگرزی و موضوعی برای یک پروژه پژوهشی بود. دکتر محمدیان پیشنهاد کرده بود که روی پنبه‌های خودرنگ کار کند؛ پنبه‌هایی که بدون رنگرزی، در طیف‌هایی محدود از قهوه‌ای و سبز رشد می‌کنند.

پیشنهاد جذابی بود؛ اما چیزی که از آن دیدار در ذهن آرمین ماند، خود موضوع پژوهش نبود.

پرسشی بود که ناگهان در ذهنش روشن شد:

پیش از آنکه رنگ‌های شیمیایی وجود داشته باشند، مردم چگونه رنگ می‌کردند؟

سؤال در ظاهر ساده بود. اما برای کسی که تمام زندگی‌اش با ماشین‌آلات، فرمول‌ها، بسته‌بندی‌های صنعتی و کاتالوگ‌های رنگ گذشته بود، شکافی در یک دیوار قدیمی ایجاد کرد.

تا آن روز، گویی در ذهنش دستگاه‌ها همیشه وجود داشتند. انگار رنگ از آغاز تاریخ در بسته‌های کارخانه‌ای تولید می‌شد و انسان فقط باید شماره مناسب را از روی کاتالوگ انتخاب می‌کرد. کمتر به این فکر کرده بود که پیش از کارخانه‌ها، پیش از ماشین‌های بخار، پیش از آزمایشگاه‌های مدرن و حتی پیش از شکل‌گیری بسیاری از کشورهای امروز، مردمانی در این سرزمین رنگ می‌ساختند، پارچه می‌بافتند و دانشی را نسل به نسل انتقال می‌دادند.

آن گفت‌وگو پاسخی فوری به او نداد؛ اما جهت نگاهش را عوض کرد.

برای نخستین‌بار پرسید شاید شیوه دیگری برای دیدن جهان وجود داشته باشد. شاید زندگی همیشه این‌قدر سریع، ماشینی و کوتاه‌عمر نبوده است. شاید ایرانیان پیش از آنکه مصرف‌کننده ابزار و فرمول دیگران باشند، خود صاحب دانشی عمیق بوده‌اند.

آن پرسش از رستوران بیرون آمد و همراهش ماند.

دری کوچک به جهانی بزرگ

در آن سال‌ها، رسیدن به پاسخ آسان نبود. شبکه‌های اجتماعی امروز وجود نداشتند، پیام‌رسان‌ها فراگیر نشده بودند و دسترسی به استادان و متخصصان با چند لمس صفحه ممکن نبود. اینترنت محدودتر بود، مطالب کمتری در آن پیدا می‌شد و جست‌وجوها نیز همیشه به نتیجه‌ای روشن نمی‌رسیدند.

آرمین ناچار بود به روش قدیمی‌تری یاد بگیرد: کتاب پیدا کند، بخواند، سؤال بپرسد و آزمایش کند.

کتابخانه دانشگاه آزاد اسلامی کاشان در این مسیر پناهگاه مهمی بود. خانم خامه‌چیان، مسئول کتابخانه، در یافتن منابع، امانت‌دادن کتاب‌ها و راهنمایی او همراهی فراوانی کرد. گاهی پیداکردن یک کتاب، خودش بخشی از پژوهش بود و رسیدن به یک پاسخ، هفته‌ها یا ماه‌ها طول می‌کشید.

در نزدیکی چهارراه آیت‌الله کاشانی نیز کتاب‌فروشی‌ای قرار داشت که ورودی کوچکش هیچ نشانی از فضای وسیع درون آن نمی‌داد. بالای در، تابلوی کوچکی نوشته بود: «شهر کتاب».

پشت آن در باریک، کتاب‌فروشی بزرگی پنهان شده بود.

آقای سبزی، کتاب‌فروش آنجا، از آن آدم‌هایی بود که به نظر می‌رسید نه‌فقط کتاب‌ها را فروخته، بلکه بسیاری از آن‌ها را خوانده است. در هر موضوعی که از او سؤال می‌شد، می‌توانست درباره کتاب‌ها و حتی بخش‌هایی از محتوایشان راهنمایی کند.

در همان کتاب‌فروشی، آرمین با کتابی از خانم شیرین صوراسرافیل درباره رنگ‌های ایرانی روبه‌رو شد.

کتاب را با شتاب و اشتیاق خواند. برایش مانند یافتن دری بود که سال‌ها در خانه خودش وجود داشته، اما هرگز آن را ندیده بود. جهانی بزرگ، عمیق و آشنا پیش رویش گشوده شد؛ جهانی که در اصل به خودش تعلق داشت، اما او از آن دور مانده بود.

کاشان دیگر فقط شهر دانشگاه نبود.

شهر کشف بود.

او بعدها فهمید که زندگی تا آن زمان برایش با صدای چرخ ماشین‌ها معنا شده بود، اما می‌توان در کویر، در تاریکی مطلق نشست و صدای پرنده‌ای دوردست را شنید که آوازش پس از برخورد با کوه بازمی‌گردد. شاید آن سکوت و آن بازگشت صدا، با بخش عمیق‌تری از وجودش هماهنگ‌تر بود.

این کشف به معنی نفی صنعت نبود. صنعت هنوز جذاب بود، مسئله داشت و حل‌کردن مسئله‌هایش لذت‌بخش بود. اما حالا جهان دیگری هم در برابرش قرار گرفته بود؛ جهانی که در آن لذت‌ها ساده‌تر و عمیق‌تر بودند: خواندن شعر ایرانی، شناختن نقش‌های قالی، فهمیدن سرگذشت اقوام و دیدن اینکه چگونه مردم این سرزمین، قرن‌ها زندگی، باور، ترس، شادی و امیدشان را در نقش و رنگ نگه داشته‌اند.

برای بهره‌بردن از این گنجینه، لازم نبود کسی را متقاعد کند که ایران چه دارد. کافی بود خودش آن را بشناسد و از داشتنش لذت ببرد.

نخستین کلاف

مطالعه به‌تنهایی کافی نبود. او می‌خواست رنگ را با دست خودش ببیند.

در بازار کاشان به راه افتاد و با پرس‌وجو به مغازه آقای حجازی رسید؛ مغازه‌ای کوچک و مرتب در بیرون بازار. از آنجا روناس، اسپرک، زاج سفید، پوست انار و پوست گردو خرید. سپس چند کلاف خام تهیه کرد و همه را به خانه دانشجویی برد.

یکی از کلاف‌ها را شست و نخستین رنگرزی خود را با روناس انجام داد.

وقتی کلاف از ظرف بیرون آمد، نتیجه برایش باورکردنی نبود.

گیاهی که از دل خاک بیرون آمده بود، نخی را رنگ کرده بود؛ نه رنگی کم‌جان و زودگذر، بلکه رنگی زنده و ماندگار.

آرمین به نتیجه اعتماد نکرد. کلاف را بارها در ماشین لباس‌شویی شست و مدت‌ها زیر آفتاب گذاشت. رنگ باقی ماند. آن‌قدر آزمایش را ادامه داد که خود نخ فرسوده شد و زیردستش تغییر کرد، اما رنگ از میان نرفت.

کلاف را پشت نرده‌های راه‌پله گذاشته بود. برادر بزرگ‌ترش که چهار سال از او بزرگ‌تر بود و در رشته نساجی، گرایش رنگرزی، تحصیل کرده و در آن زمان تجربه بیشتری داشت، آن را برداشت و نگاه کرد.

پرسید:

«این را با چه رنگ کردی؟»

آرمین گفت:

«با روناس.»

برادرش با تعجب به او نگاه کرد.

آرمین هیچ‌گاه نفهمید آن تعجب از نتیجه رنگرزی بود یا از اینکه چرا او به سراغ چنین مسیری رفته است. شاید هر دو.

آن کلاف احتمالاً هنوز جایی در کارگاه باقی مانده است؛ اما پس از آن، رنگ‌ها و اتفاق‌های شگفت‌انگیزتری از راه رسیدند. اسپرک، پوست انار، پوست گردو و روناس در کنار هم رفتارهایی نشان می‌دادند که با منطق بسته‌بندی‌های کارخانه‌ای تفاوت داشت.

روناس فقط سرخ نبود؛ زردی هم در خود داشت. همراهی‌اش با گیاهی دیگر می‌توانست بخشی از شخصیت پنهانش را آشکار کند. رنگ نهایی فقط حاصل فرمان رنگرز نبود. گیاه، آب، زمان و حرارت نیز در آن سهم داشتند.

برای کسی که از صنعت آمده بود، این نافرمانی ظریف هم عجیب بود و هم جذاب.

در رنگرزی صنعتی، رنگ باید فرمان‌بردار، دقیق و تکرارپذیر می‌بود. در این جهان تازه، رنگرز تصمیم می‌گرفت، اما طبیعت نیز حق رأی داشت.

میان صنعت و هنر

زندگی آرمین پس از نخستین کلاف، یک‌باره عوض نشد.

او همچنان در کارخانه خانوادگی کار می‌کرد، مسئولیت داشت و درآمدش از صنعت بود. از کار صنعتی نیز لذت می‌برد. رفت‌وآمد میان این دو جهان سال‌ها ادامه یافت.

گاهی دوباره در میان صدای ماشین‌آلات غرق می‌شد و گاهی به خانه دانشجویی بازمی‌گشت و کنار ظرف‌های رنگ می‌ایستاد. نمی‌توانست ناگهان هرچه داشت کنار بگذارد و راهی کاملاً تازه انتخاب کند. نه از آینده رنگرزی گیاهی مطمئن بود، نه می‌دانست در فرش دستباف خواهد ماند و نه بازگشت به حرفه خانوادگی را ناممکن می‌دید.

شاید درآمد صنعت بیشتر و مسیرش روشن‌تر بود. درآمدزایی از هنر، دشوارتر و نامطمئن‌تر به نظر می‌رسید.

اما چیزی درون او آرام‌آرام تغییر می‌کرد.

در آغاز، هرگاه نتوانست رنگی را عیناً تکرار کند، آن را نشانه کم‌مهارتی خودش دانست. تربیت صنعتی به او آموخته بود که نتیجه درست، نتیجه‌ای است که بتوان آن را بارها بدون تفاوت بازتولید کرد.

در دانشگاه یثربی کاشان، دکتر احمدی از زاویه‌ای صنعتی برایش توضیح داد که رنگ‌های گیاهی به‌آسانی تکرارپذیر نیستند و شاید نتوان مانند رنگ‌های صنعتی با قطعیت کامل به تکرارشان اتکا کرد.

این سخن در نگاه دکتر احمدی بیان یک محدودیت بود؛ اما در ذهن آرمین به پاسخی دیگر تبدیل شد.

آنچه از دید صنعت ضعف به شمار می‌رفت، شاید بخشی از ذات هنر بود.

دو رنگرز می‌توانستند با مواد و دستور مشابه، دو رنگ اندکی متفاوت بسازند. نوع آب، زمان، حرارت، کیفیت گیاه و دست رنگرز در نتیجه باقی می‌ماند. این تفاوت‌ها الزاماً خطا نبودند؛ گاهی امضای انسانی اثری بودند که قرار نبود مانند محصول خط تولید، نسخه‌ای کاملاً همسان داشته باشد.

در همان سال‌ها، مهندس شفیعی اردستانی آموزش طراحی و محاسبات کارخانه را به او آموخت و توان فنی دیگری در اختیارش گذاشت. دکتر احمدی نیز او را به استاد ستاری معرفی کرد؛ استادکاری باتجربه که رفت‌وآمد به کارگاهش، دانش دانشگاهی را با واقعیت کار پیوند داد.

در کارگاه استاد ستاری، رنگرزی شیمیایی رایج‌تر بود، اما رنگرزی گیاهی نیز انجام می‌شد. استاد ستاری از تجربه‌ای برخوردار بود که نمی‌شد تمام آن را در کتاب یا کلاس پیدا کرد. بعدها که آن کارگاه به نسل بعد منتقل نشد، آرمین معنای گسست دانش را بهتر فهمید؛ دانشی که زمانی در خانواده‌ها می‌ماند و از دستی به دست دیگر می‌رسید، ممکن بود با رفتن یک استادکار خاموش شود.

در ذهن او، اجزای پراکنده آرام‌آرام کنار هم قرار می‌گرفتند.

فرش دستباف ایرانی فقط نقشه نبود. فقط رنگ نبود. فقط پشم یا گره هم نبود.

نقش اصیل، پشم بومی باکیفیت، رنگرزی گیاهی و روش درست بافت، اجزای یک تعریف واحد بودند. هرکدام که حذف می‌شد، چیزی از هویت اثر فرو می‌ریخت. ممکن بود محصول همچنان ظاهری شبیه قالی ایرانی داشته باشد، اما همه آن چیزی نباشد که در طول تاریخ با عنوان فرش اصیل ایرانی شکل گرفته بود.

این باور یک‌باره به وجود نیامد. حاصل سال‌ها دیدن، خواندن، آزمودن و شکست‌خوردن بود.

آغاز رسمی

آرمین دوره کارشناسی را با عجله تمام نکرد. زمان تحصیل را طولانی کرد تا بتواند آزمایش‌های بیشتری انجام دهد و پروژه‌ای جدی‌تر پیش ببرد. پروژه دانشگاهی او دو ترم ادامه پیدا کرد؛ حجمی از کار که برای مقطع کارشناسی چندان معمول نبود.

همراهی دکتر محمدیان در این مسیر اثری ماندگار داشت. آرمین بعدها بارها احساس کرد هنوز از دستاورد همان پروژه استفاده می‌کند.

در آبان ۱۳۸۸، برای استفاده از تجهیزات یک کارخانه رنگرزی به اصفهان رفت. تا آن زمان، آن‌قدر مطالعه و آزمایش کرده بود که بتواند بخش مهمی از کار عملی را بدون کمک مستقیم دیگران انجام دهد.

او آبان ۱۳۸۸ را آغاز رسمی فعالیت حرفه‌ای خود می‌داند.

پس از پایان دانشگاه، به تهران بازگشت. کارگاهی کوچک ابتدا در کرج شکل گرفت، سپس به تهران و بعد به یکی از شهرهای اطراف منتقل شد. کارگاه به‌تدریج گسترش یافت.

او حالا مهندس آرمین بوالحسنی بود؛ اما همچنان نمی‌دانست این مسیر سرانجام به کجا خواهد رسید.

گمان می‌کرد هنوز می‌تواند انتخاب کند که در فرش بماند یا به صنعت خانوادگی بازگردد.

نمی‌دانست فرش دستباف پیش از آن، انتخاب خودش را کرده است.

جایی که همیشه برای بازگشت بود

فاصله‌گرفتن از یک کارخانه بزرگ و باسابقه برای اطرافیان قابل‌فهم نبود. بزرگ‌ترهای خانواده بارها تلاش کردند او را به مسیری آشناتر و مطمئن‌تر بازگردانند.

پدرش نیز از رفتن او خوشحال نبود. آرمین یکی از بازوهای کاری‌اش بود و خروجش از مجموعه خانوادگی، خلأیی واقعی ایجاد می‌کرد.

بیشترین گفت‌وگوهای دونفره پدر و پسر در ماشین اتفاق می‌افتاد؛ آرمین پشت فرمان بود و پدر کنار او می‌نشست. در رفتار پدر، دو احساس هم‌زمان وجود داشت: دلش می‌خواست پسرش بماند و در کنار او کار کند، اما نمی‌خواست جسارت تجربه‌کردن را از او بگیرد.

روزی گفت:

«هیچ مشکلی نیست. برو هرجا دوست داری و تجربه کن؛ فقط حواست باشد وقتت را تلف نکنی. هر وقت هم خواستی برگردی، جای تو همیشه پیش ما محفوظ است.»

آن جمله، هم اجازه رفتن بود و هم اطمینان به اینکه راه بازگشت بسته نیست.

آرمین رفت؛ نه چون از صنعت بیزار شده بود و نه چون آینده‌ای روشن در برابرش می‌دید. فقط نمی‌توانست چیزی را که در فرش و رنگ یافته بود، نادیده بگیرد.

نخستین زمین‌خوردن بزرگ

در سال ۱۳۹۳ تصمیم گرفت بخشی از فرایند رنگرزی را به کمک دستگاهی کارآمدتر کند.

تمام سرمایه‌اش را صرف ساخت یک دیگ رنگرزی دولایه استیل کرد. میان دو جداره روغن قرار داشت تا انتقال حرارت بهتر شود و خطر سوختگی کاهش پیدا کند. دستگاه پمپ، سیستم تخلیه و جرثقیل داشت و از نظر مصرف سوخت و جابه‌جایی کلاف‌ها، طراحی سنجیده‌ای به نظر می‌رسید.

قرار بود این دستگاه آغاز مرحله‌ای تازه باشد؛ ابزاری مولد که سرعت و ظرفیت کار را افزایش دهد.

اما رنگ‌ها در آن رفتار دیگری نشان دادند.

فرمول‌هایی که پیش‌تر نتیجه داده بودند، در دیگ تازه به فام‌های متفاوتی می‌رسیدند. کلاف‌ها یکی پس از دیگری از دست می‌رفتند و هیچ مرجع روشن یا صنعتگری وجود نداشت که بتواند علت را توضیح دهد.

دستگاهی که قرار بود سرمایه تولید کند، خود به سرمایه‌ای خاموش تبدیل شد.

سال‌ها بعد، آرمین به این نتیجه رسید که اثر ناخواسته آهن در محیط اسیدی می‌توانسته در تغییر رنگ‌ها نقش داشته باشد. اما هنگام شکست، علت پنهان بود و همین ابهام، تحمل ماجرا را دشوارتر می‌کرد.

او همه سرمایه‌اش را از دست داده بود. باید بدهی‌ها را می‌پرداخت، ظاهر یک زندگی عادی را حفظ می‌کرد و بدون بازگشت به پشتوانه خانوادگی، راهی برای ادامه پیدا می‌کرد.

پدرش به سکوت او احترام می‌گذاشت. سؤال‌های پی‌درپی نمی‌پرسید. فقط گاهی می‌گفت:

«چیزی احتیاج نداری؟»

آرمین نمی‌خواست کسی بداند نخستین تلاش بزرگش برای پیونددادن روش سنتی با یک ساختار صنعتی شکست خورده است. دیگران پیش‌تر نصیحتش کرده بودند که این راه را نرود و حالا پذیرفتن کمک، برایش شبیه تأیید همان هشدارها بود.

مدتی از رنگرزی فاصله گرفت، کار کرد و بدهی‌هایش را سبک‌تر کرد.

شکست او را از فرش جدا نکرد؛ فقط برای مدتی صدای دیگ‌ها را خاموش کرد.

بازگشت رنگ

در پاییز ۱۳۹۵، بانویی از همکارانش در کرمانشاه با او تماس گرفت و از او خواست برای انجام رنگرزی به آنجا برود.

آرمین تنها راهی کرمانشاه شد.

سفر برایش فقط یک سفارش کاری نبود. پس از مدتی دوری، دوباره می‌توانست کنار دیگ رنگرزی بایستد. محل کار، کارگاهی مجهز و آماده نبود؛ فضایی موقت با امکانات محدود بود و کار باید در زمانی کوتاه انجام می‌شد.

حجم زیادی کلاف در چند نوبت رنگرزی شد. نتیجه کار، با وجود شرایط نه‌چندان مناسب، به‌اندازه‌ای هماهنگ و رضایت‌بخش بود که اعتماد ازدست‌رفته آرمین را زنده کرد.

این موفقیت در مقیاس حرفه رنگرزی شاید کار خارق‌العاده‌ای نبود؛ اما برای او معنای دیگری داشت.

دستش هنوز رنگ را می‌شناخت.

می‌توانست برگردد.

در همان سفر، یکی از همکاران مسئله‌ای را با دو پرسش بیان کرد؛ دو پرسشی که سال‌ها در زندگی قالیبافان تکرار شده بود:

«چه ببافم؟»

«کجا بفروشم؟»

آرمین تا آن زمان بیشتر مسئله را از دریچه رنگرزی دیده بود. اما آن دو سؤال نشان دادند که مشکل قالیباف با چند کلاف رنگ‌شده حل نمی‌شود.

رنگرزی فقط یکی از حلقه‌ها بود.

قالیباف باید می‌دانست چه نقشه‌ای انتخاب کند، چه مصالحی به کار ببرد، چگونه کیفیت را بالا ببرد، برای چه بازاری تولید کند و محصولش را از چه راهی عرضه کند. کسی که این دانش را داشت یا به مجموعه‌ای حرفه‌ای متصل بود، معمولاً محصولی بهتر تولید می‌کرد و درآمد بیشتری به دست می‌آورد. اما بخش بزرگی از جامعه قالیبافی به این امکانات و دانش دسترسی نداشت.

آرمین در کرمانشاه فهمید رنگرزی می‌تواند بخشی از ساختاری بزرگ‌تر باشد؛ ساختاری که مسئله واقعی تولیدکننده را از پیش از نخستین گره تا پس از پایان بافت دنبال کند.

جرقه الیجه در همان سفر شکل گرفت.

نامی که فردای یک گفت‌وگو متولد شد

پس از بازگشت، آرمین تصمیم گرفت سایتی بسازد؛ اما تقریباً هیچ‌چیز از ساختن و اداره یک سایت نمی‌دانست.

دوستی صمیمی به نام آقای مقیمی داشت. با وجود نزدیکی دوستی‌شان، آرمین تا آن زمان نمی‌دانست او در راه‌اندازی سایت مهارت و تجربه فراوانی دارد.

روزی آقای مقیمی در میان گفت‌وگو پرسید:

«اگر سایتی داشته باشی، اسمش را چه می‌گذاری؟»

آرمین چند نام گفت. یکی از آن‌ها «الیجه» بود.

فردای همان روز، آقای مقیمی تماس گرفت و گفت دامنه را برایش خریده است.

در آبان ۱۳۹۷، نشانی elije.ir ثبت شد.

نامی که تا روز پیش فقط یک احتمال در میان چند نام بود، ناگهان صاحب جایگاهی واقعی شد.

«الیجه» واژه‌ای بود که آرمین در فرهنگ واژگان فرش دستباف پیدا کرده بود. در خراسان، به نقشه‌ای گفته می‌شد که پشت دار قرار می‌دادند و قالیباف با نگاه به آن می‌بافت. همچنین کاغذهای آماده طراحی نقشه قالی را الیجه می‌نامیدند.

الیجه هنوز قالی نبود؛ اما قالی آینده پیش از آنکه نخستین گره‌اش زده شود، در آن آغاز می‌شد.

آقای مقیمی طی یکی دو سال، بی‌دریغ وقت و دانش خود را در اختیار دوستش گذاشت. آرمین در آغاز حتی مرز میان ساخت سایت، گرفتن مجوز و کارهایی را که مالک کسب‌وکار باید شخصاً انجام دهد، نمی‌شناخت. آن سردرگمی‌ها بعدها به خاطره‌ای شیرین تبدیل شدند.

الیجه به کمک دوستی متولد شد که پیش از آنکه درباره هزینه و وظیفه حرف بزند، دست به کار شده بود.

سه بار از نو

نخستین نسخه‌های الیجه در حدود سال ۱۳۹۸ بیشتر به وبلاگ شباهت داشتند.

هدف از ابتدا روشن بود: پاسخ به دو پرسش «چه ببافم؟» و «کجا بفروشم؟»؛ اما شکل پاسخ هنوز معلوم نبود.

به‌تدریج آشکار شد که یک وبلاگ یا فروشگاه ساده نمی‌تواند مسئله را حل کند. قالیباف فقط به چند مقاله یا محل عرضه محصول نیاز نداشت. نقشه، مصالح، رنگ، آموزش، ارتباط، پیگیری و بازار باید در کنار هم قرار می‌گرفتند.

الیجه باید از یک سایت معمولی به بستری گسترده‌تر تبدیل می‌شد.

این فهم، آسان و کم‌هزینه به دست نیامد. سایت سه بار پوست انداخت و از نو ساخته شد. حدود سال ۱۴۰۰ نسخه‌ای نسبتاً پایدار به وجود آمد که دو تا سه سال دوام آورد. در سال ۱۴۰۴، مشکلات زیرساختی بار دیگر ادامه کار را ناممکن کرد و مجموعه ناچار شد ساختار تازه‌ای بنا کند.

گاهی قالبی که بخش بزرگی از سایت بر آن استوار بود، از دسترس خارج می‌شد. گاهی افزونه یا ابزاری که قرار بود مشکلی را حل کند، خود سبب ناپایداری تازه‌ای می‌شد.

ساختن الیجه فقط افزودن محتوا نبود؛ پیداکردن معماری‌ای بود که بتواند سال‌ها دوام بیاورد.

در همین سال‌ها، ابزارها و خدمات ایرانی نیز رشد کردند و امکاناتی فراهم شد که در آغاز راه وجود نداشت. مسیر همچنان بدون خطر نبود، اما دیگر به تاریکی سال‌های نخست هم نبود.

کارگاهی در جست‌وجوی ثبات

در کنار سایت، کارگاه رنگرزی نیز بارها شکل عوض کرد.

کارگاه کوچک اولیه از کرج به تهران و سپس به یکی از شهرهای اطراف منتقل شد. به‌تدریج گسترده‌تر شد، اما هر بار مسئله‌ای تازه پیش می‌آمد: سوخت، آب، مسیر دسترسی، تغییر مقررات یا تصمیم مدیری که ارزش وجود چنین کارگاهی را درک نمی‌کرد.

یک روز پس از پیگیری‌های طولانی، قرار بود نخستین محموله گازوئیل دولتی به کارگاه برسد. شب پیش از آن، مسیر فرعی منتهی به کارگاه را برای اجرای لوله گاز کندند. نه خودرو می‌توانست عبور کند و نه سوخت به مقصد می‌رسید. پس از آن نیز چون برای محل انشعاب گاز تعریف شده بود، سهمیه گازوئیل در اختیارشان قرار نمی‌گرفت.

این ماجرا خلاصه‌ای از بسیاری از سال‌های کار بود: درست زمانی که مسئله‌ای حل می‌شد، مسئله تازه‌ای از جایی دیگر سر برمی‌آورد.

با وجود این، کارگروه رنگرزی شکل گرفت و پس از آن کارگروه طراحی به وجود آمد. طرح‌های فراوانی ساخته شدند و به نظر می‌رسید زنجیره‌ای منسجم آرام‌آرام در حال کامل‌شدن است.

سپس کرونا از راه رسید و بخش بزرگی از آن زنجیره از هم گسست.

بعدتر، تغییر مدیریت در یکی از نهادهای مرتبط با مجوز، ادامه فعالیت کارگاه را دشوار کرد. مدیری که پیش‌تر اهمیت یک کارگاه رنگرزی مجهز در استان تهران را فهمیده و بدون چشمداشت همراهی کرده بود، رفته بود. نگاه تازه، نه ادامه همان حمایت، بلکه فشاری برای پایان‌دادن به کارگاه بود.

آرمین این‌بار تصمیم گرفت مکانی پیدا کند که هر تغییر مدیریتی نتواند به‌آسانی آن را از حرکت بازدارد.

استان‌های اطراف تهران را گشت. به شهرک‌های صنعتی، ادارات و شرکت‌های شهرک‌های صنعتی مراجعه کرد. در قزوین همراهی و راهنمایی دید، زنجان را بررسی کرد، به مازندران رفت و مسیرهایی را پیمود که ساعت‌ها با خانه فاصله داشتند.

اما ورود به شهرک صنعتی سرمایه‌ای می‌خواست که در اختیارش نبود. پول موجود شاید برای خرید قطعه‌ای زمین کافی بود، اما ساخت کارگاه، تأمین آب، برق و گاز و راه‌اندازی تولید، سرمایه‌ای به‌مراتب بیشتر می‌طلبید.

در همین جست‌وجو، نگاهش تغییر کرد.

فهمید شاید بازسازی فرش دستباف از مسیر شبیه‌کردن آن به صنایع بزرگ ممکن نباشد. شاید ساختار این هنر باید به ریشه‌های خودش نزدیک‌تر بماند؛ به شبکه‌ای از کارگاه‌ها، استادکاران، قالیبافان و دانش‌هایی که به‌جای تمرکز کامل در یک کارخانه، در نقاط مختلف زنده‌اند.

محدودیت، او را وادار کرد سؤال را عوض کند.

به‌جای اینکه فقط بپرسد «چگونه کارگاهی بزرگ‌تر بسازم؟» پرسید: «چه ساختاری با ماهیت واقعی فرش دستباف سازگارتر است؟»

بازگشت به شهر آغاز

پس از جست‌وجوی شهرها و استان‌های مختلف، آگهی محلی را در کاشان دید. بهای آن مکان تقریباً با سرمایه‌ای که در اختیار داشت، همخوان بود.

اتفاقی بود؛ اما از آن اتفاق‌هایی که وقتی سال‌ها بعد به آن نگاه می‌کنی، بیش از اندازه منظم به نظر می‌رسند.

سال‌ها پیش، آرمین بوالحسنی برای درس‌خواندن به کاشان آمده بود. آنجا با پرسشی آشنا شده بود که زندگی‌اش را تغییر داد، نخستین مواد رنگزا را خریده بود، نخستین کلاف روناسی را رنگ کرده بود و جهان دیگری را در خود کشف کرده بود.

این‌بار مهندس آرمین بوالحسنی برای کار به همان شهر بازمی‌گشت.

رسیدن به آن محل نیز بدون پیچیدگی نبود، اما سرانجام کاشان جایی در اختیارش گذاشت که با توان مالی او متناسب بود.

شهر آغاز، دوباره به نقطه ادامه تبدیل شد.

آنچه الیجه می‌خواهد

در طول این سال‌ها، آرمین فقط شیوه ساخت سایت یا اداره کارگاه را یاد نگرفت. مسئله‌ای بزرگ‌تر برایش روشن شد.

فرش دستباف ایران، با وجود قدمت، ارزش فرهنگی و سابقه طولانی در تولید و صادرات، از گسست‌های بسیاری رنج می‌برد. دانش تولید زمانی در خانواده‌ها و میان نسل‌ها منتقل می‌شد. هر منطقه نقش، پشم، رنگ و روش خودش را داشت. با خروج بسیاری از خانواده‌ها از این حرفه و تغییر ساختارهای تولید، بخشی از آن دانش از میان رفت.

بسیاری از فعالان امروز با علاقه و تلاش وارد این حوزه شده‌اند، اما به تمام دانشی که نسل‌های پیشین به‌طور طبیعی در اختیار داشتند، دسترسی ندارند.

از سوی دیگر، مسئله همیشه کمبود حمایت بیرونی نیست. فعالان فرش نیز اغلب نتوانسته‌اند مشکلات خود را دقیق تعریف کنند، راه‌حل بخواهند و برای مطالبه‌ای مشترک کنار هم قرار بگیرند. کمک‌هایی وجود داشته، اما چون نیازها روشن و منسجم بیان نشده‌اند، بسیاری از آن‌ها مقطعی و ناپیوسته باقی مانده‌اند.

الیجه قرار نیست ادعای رهبری این جهان بزرگ را داشته باشد. در فرهنگ و هنر فرش دستباف، استادان و بزرگانی حضور دارند که آرمین خود را شایسته شاگردی آنان می‌داند.

هدف الیجه زمینی‌تر است.

می‌خواهد در کنار آحاد فعالان این حوزه قرار بگیرد؛ کسانی که برای بهتر تولیدکردن به نقشه، مصالح، آموزش و راهنمایی نیاز دارند.

می‌خواهد قالیباف بداند چرا یک نقشه را انتخاب می‌کند، چه پشمی برای کارش مناسب است، رنگرزی چگونه بر زیبایی و ارزش محصول اثر می‌گذارد و چرا تولید خوب فقط ادای احترام به گذشته نیست، بلکه راهی برای دوام‌آوردن در آینده است.

الیجه یک کسب‌وکار است و باید سودآور باشد. آرمین این مسیر را فقط برای انجام کاری خیرخواهانه آغاز نکرده است. او نیز مانند هر فرد دیگری باید درآمد داشته باشد، هزینه خانواده‌اش را تأمین کند و برای ادامه کار سرمایه بسازد.

اما راه سودآوری الیجه از حل یک مسئله واقعی می‌گذرد.

قالیباف برای بیشتر درآمدداشتن نباید الزاماً ساعت‌های بیشتری کار کند یا مدت طولانی‌تری پشت دار بنشیند. ممکن است همان زمان، همان توان و همان رنج را صرف کند، اما با انتخاب نقشه بهتر، مصالح مناسب‌تر، رنگرزی درست و دانش بیشتر، فرشی ارزشمندتر ببافد و سهم بیشتری از حاصل کارش به دست آورد.

فاصله میان زحمت قالیباف و ارزش نهایی محصول، همان جایی است که الیجه می‌خواهد در آن کار کند.

گره نخست

در سال ۱۴۰۵، الیجه برای نخستین‌بار به ساختاری نسبتاً باثبات رسیده است.

این ثبات به معنای کامل‌شدن نیست. بسیاری از بخش‌ها هنوز در حال ساخته‌شدن‌اند. همچنان باید میان آموزش عمومی و حفاظت از دانشی که ممکن است به‌آسانی در اختیار رقبای بیرون از ایران قرار گیرد، تعادل پیدا شود. زیرساخت‌های فنی نیز ممکن است دوباره تغییر کنند.

اما امروز، الیجه دیگر فقط یک نام یا وبلاگ ساده نیست.

منشایی برای یادگیری، بهتر بافتن، حرفه‌ای‌ترشدن و بیشتر درآمدداشتن شده است. می‌تواند بخش بزرگی از دانشی را که قالیباف برای تولید یک قالی نیاز دارد، در اختیارش بگذارد و او را از یک مجری صرف به تولیدکننده‌ای آگاه‌تر نزدیک کند.

راه هنوز طولانی است.

شاید سال‌ها کار لازم باشد تا حتی گام نخست به‌طور کامل برداشته شود. اما گام نخست کوچک نیست. هر قالیبافی که بفهمد کیفیت چگونه به دوام اقتصادی او کمک می‌کند، هر نقشه اصیلی که دوباره روی دار قرار گیرد، هر پشم بومی که با رنگ گیاهی جان بگیرد و هر تولیدکننده‌ای که سهم منصفانه‌تری از ارزش کارش به دست آورد، می‌تواند آغاز داستانی تازه باشد.

الیجه هنوز قالی کامل این رؤیا نیست.

الیجه همان نقشه‌ای است که پشت دار قرار گرفته است؛ طرحی که مسیر را نشان می‌دهد، هرچند هنوز هزاران گره تا کامل‌شدنش باقی مانده باشد.

نخستین گره‌ها زده شده‌اند.

و این داستان، بیش از آنکه داستان رسیدن باشد، داستان ادامه‌دادن است.

دیدگاه خود را بنویسید